کلاه فروشی روزی از جنگلی عبور می کرد. تصمیم گرفت زیر درخت برای مدتی استراحت کند. لذا کلاه ها را کنار گذاشت و خوابید.وقتی بیدار شد متوجه شد که کلاه ها نیست. بالای سرش را نگاه کرد و متوجه ی تعدادی میمون شد که کلاه ها را برداشته اند. فکر کرد که چگونه کلاه ها را پس بگیرد و در حال فکر کردن سرش را خاراند و دید که میمون ها همین کار را کردند. او کلاه را از سرش برداشت و دید که میمون ها هم تقلید می کنند بهفکرش رسید که کلاه را روی زمین بیاندازد و لذا همین کار را کرد و دید که میمون ها هم کلاه ها را روی زمین انداختند. سپس او همه ی کلاه ها را جمع کرد و روانه ی شهر شد. سالهای بعد نوه ی او هم کلاه فروش شد پدربزرگ این داستان را برای نوه اش تعریف کرد و تاکید کرد که اگر چنین وضعی برایش پیش آمد چگونه بر خورد کند. یک روز که او از همان جنگل عبور می کرد در زیر درختی استراحت کرد و همان قضیه برایش اتفاق افتاد. او شروع به خاراندن سرش کرد و میمون ها هم همین کار را کردند. او کلاهش را برداشت و میمون ها هم همین کار را کردند و در نهایت کلاهش را بر زمین انداخت ولی میمون ها این کار را نکردند. سپس یکی از میمون ها از درخت پایین آمد و در گوشی محکمی به او زد و گفت:« فکر می کنی فقط تو پئر بزرگ داری؟ نکته :رقابت سکون ندارد
زندگی زیباتر از اون چیزی است که ما می پنداریم... حتی در بدترین شرایط!
فقط کافیست به خواطر داشته باشیم که:
درست نگاه کنیم درست تصمیم بگیریم و هرگز فراموش نکنیم که« خدا بزرگ است » و ناظر اعمال ماست. پس:
« هرچه بودی بودی. حالا اونی باش که خداوند می خواد عنی خاص و بهترین باش!»